![]() |
![]() |
|
این ها همش دلتنگی های یه آدم خسته ستکه احساس غربت داره داغونش میکنهبا کسی دور از من که سالهاست حس میکنممیشناسمش و انگار دارد صدایم میکندریما...دلتنگم چون حس غربت بین آدمایی که براتغریبه نیستن خیلی سخته...هیچ کس در جهان برام غریبه نیستحتی در اولین برخورد حس میکنم کهفقط مدتی از بخش جدا شده ی روحم دور بودمو حالا بهشون رسیدم..همه ی ادمها بخشی از روحم هستند..من میخوام همه ی این بخش ها رو دوباره به خودم برگردونمهمه ی چشم بادومی ها و یا سرخپوست ها ییکه تا حالا یه دونه شونو هم ندیدم اما واقعاباهاشون تعامل روحی دارمو کودکان معصوم و بیچاره ای که در کودکی بزرگ میشن
و آفریقاییایی که قبل از اینکه پیداشون کنمبه خاطر گرسنگی میمیرن..و همه ی معتادا و قاتلای جهان...و..همه ی آدمای به ظاهر عادی که بخش هایشگفت انگیز وجود من هستنو میدونم تا وقتی به آن وجود متحد کهاز کمترین ذره اش آفتاب پدید آمد( به قول فروغ عزیزم که جاودانه در دلمه)نپیوندیم هرگز روحم آرام نخواهدگرفت..یه بزرگی به من گفت عاشق همه ی مردم جهانه..و الان من میفهمم..من هم می خوام دنیا رو پر کنم از عطر یااااااس...
------------------------------------------------------------- پ ن : برای یک بار هم که شده رپ های یاس رو گوش کنید واقعا زیبا میخونه من اولین بارم بود که گوش دادم.. یاس یه روح سرکشه.. پ ن :یه شاپرک رو پیدا کردم که خیلی زیبا فکر میکرد. اونم بزرگ بود.. پ ن : دعا کنید لیلا ی من ! به آرزوهایش برسد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:36 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
روز گار میگذرد به رسم دیرین خود... و من پابرجا بر اندیشه های بی ربط به این مردم! یک کودک شیرین دیدم لبخندی حواله ی وجودم کرد تا من هم مزه ی قند و نبات بدهم.. مدت هاست به تو نزدیکم و از تو دور رویای زیبای زندگی ... هنوز هم وقتی باران میبارد دلم هوای رفتن میکند به دیاری که در آنجا کسی مهمان من و ریما نباشد به جایی دور و زیبا از خیال من و تو زیبای خفته... -------------------------------------------- پ ن : اینجا سالهاست که باران میبارد پ ن ۲ : هرگز موفق به دیدن کارتون زیبای خفته نشدم و البته ماجراش رو هم نمیدونم پ ن ۳: همه ی کودکان جهان شیرین اند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
امروز این وب مال منه چون تولد منه...
تولد آدمی با دو روز عمر و دو هزار سال عمر دل نوشته هامو مدت هاست در خودم مدفون کرده بودم اما کسی نپرسید چرا... باشد این هم بماند به پای همه ی بی معرفتی های آدمای بی معرفت آدمها به تقویم انسانی سالی یکبار به دنیا می آیند ومن میمیرم هر روز هزاران بار میمیرم اما باز هم با وقاحت تمام سر از خواب بر میدارم روز دیگر... چون هر چند روز و گاهی هر روز یک بار متولد هم میشوم مثل فرشته ی محافظم همان پروانه ی پر برکت آبی... این منم سانتیاگو... جست و جو گر رویاها...
روز تولدم را اما به یاد ندارم هیچ کس روز تولدش را به یاد ندارد مگر کودکیه گمشده ام را به یاد دارم که این را هم..؟ میدانید جزء معدود انسانهایی هستم که عین آدم به این دنیا آمدم به گمانم بیشتر آدمها از همان اول کار، اشتباهی بودند من اما با پا به دنیا آمدم نه سر...
دنبال نشانه هایی از کودکی گمشده ام میگردم و عزیز ترین نشانه ی آن روزهای دور لیلا بود.. بی خدا حافظی رفتم و برای همیشه از دستش دادم در دقیقه ی نخست با پا متولد شدم در دقیقه ی دوم لیلا را گم کردم دقیقه ی سوم اما خودم را خودم را گم کردم اکنون نه در پی خود که کاری بس بزرگ است که در پی لیلا و کودکی ام هستم لیلای مهربان همواره برای تو مینویسم یادگار دوران پاکبازی...
گمانم آه لیلا دامنم را گرفت در اوان هفت سالگی که در راه ، کودکی ام را گم کردم و... دچار شدم! دچار بزرگسالی و نه بزرگی...
ای هفت سالگی
بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت...
چه کسی میداند از چه میگویم
اما مهم نیست آنچه در این روز مهم است منم و خودم وخودم و دیگر هیچ..
خوب که نگاه میکنم میبینم یک چند سالی از عمرم هیچ اتفاقی نیافتاد البته در خودم...
انسان برای تکامل پا به عرصه ی حیات میگذارد من اما در انبوهی از جنون و جهالت گیر کردم تا اینکه...
این قسمت داستان را خوب خوب بخوانید روزی به این نتیجه رسیدم که همه ی آدمها ی دنبا همه ی آنهایی که با شما برخورد دارند یک معجزه هستند... دقت کنید چی گفتم اونا واقعا معجزه های زندگی واقعی اند اولینشان مادرم بود که به دنیا آورد مرا یکیشان یادم داد خدا را... من 6 سال است صدای خدا را میشنوم و این معجزه ست یه نویسنده که ناخدایم شد بدون آنکه بداند شاید هم میداند مرا به سوی دریای اندیشه اش فرا خواند و من شدم ملوان زبل در آن روزگار (ملوان زبلو یادتونه اسطوره ی قدرت در ذهنم بود) اون نویسنده به من یاد داد سر درد هامو کنترل کنم ستاره ببینم...و هزاران واقعه ی عجیب که جرقه هایی شد در عرفان من و بعد ها شدم شاگرد پا برنه ی همه ی اندیشه های انسانها چه عامی چه فرهیخته چون آنها یادم دادند همه ی لحظه لحظه ی عشق و روح خدا را کشف کنم در آنچه دل آدمی مینامیدند... یکی آمد که خدا به وسیله ی او عرفانم را آزمود و خلوص ارادتم را و فهمیدم که هنوز در مقام هیچم چون آن آدم همه ی عرفانم را دزدید من یافتمش با یک معلم... و با دوستان مجازی و واقعی و با همه ی آدم هایی که دیدم هر کدام سوگند خوردید در ازل... ، که گوشه ای از عشق ربوده ام را پس بیاورید.. و من معنای عشق مسیح را یافتم مسیح روزی گفت من عاشق انسان ها هستم چون روح خدا در آنان است و من عاشق دایه (پیرزن گدایی که در تابستان و زمستان همان کاپشن سبز را می پوشید شدم...) و او هر روز برایم طلب برکت کرد چیزی که از خدا خواستم و عجیب تر اینکه برکتم داد خدا با دعای دایه... و خواننده ای با صدایش از برهوت بیخودی نجاتم داد منو درگیر خودم کن تا جهانم زیرو رو شه... و جهان من زیر و رو شد و من عاشق همه ی نواها شدم و عاشق صدای غمین دخترکی که اورا گلشیفته مینامیدند... شاید از عشقش به گل بود که غمگین شد... بعد ها من غم صدای او را در صدای آنجل یافتم... بیا آنجل ببین که چرا عاشقت شدم اما روزگار دیگری گذشت و و و فهمیدم که عشق اصلا غم در کارش نیست شاد است شاد شاد است و من تصمیم گرفتم آنجل غمگین نباشد و همه ی آدم های دنیا من بغض صدا ها را دیگر دوست ندارم من نفس کشیدن و زنده بودن را و سالم اندیشیدن و فکر کردن را میستایم مشهور ترین دوست من حسن فرهنگی ست نویسنده است... در کتاب خاطرات عاشقانه ی یک گدا مینویسد سقراط کریه المنظر بود زیبایی سقراط در فکرش بود من هم مثل فرهنگی و مثل سقراط و مثل همه ی ادم های دنیا فیلسوفم منتها بیان اندیشه است که انسان را زیبا میکند و به خدا میرسد و من تا یک کیلومتریه خدا رفتم... جاده ی سانتیاگو هنوز هم مرا می طلبد من زائرم( هر کس هم میخواهد بیاید خب بیاید پای پیاده که منت ندارد)
----------------------------------------------------------------------------- حق چاپ محفوظ است!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:53 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي
زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و
تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به
حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل
پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت زده است.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد . كبري گفت تصميم بزرگي
گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند
چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش
نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ
شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.
او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري
تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل
ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .
ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .
ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه
سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم
همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم
ندارد.او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد .
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو
دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن
داستان هاي قشنگ وجود ندارد...
--------------------------------------------------- برگرفته از وبلاگ طنین سکوت وقتی شنیدم واسه دنیامون ناراحت شدم و واسه بچه ها ی نسل آینده ناراحت تر..! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:43 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
امروز روز اول ديماه است
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.
در کوچه باد می آيد
--------------------------------------------------------------- پ.ن:دلم میخواست اینو روز اول دیماه مینوشتم اما بعد از مدتها امروز اومدم نت... پ.ن ۲: درسته نمیام سر بزنم اما تک تک دوستان در خاطرم هستند و براشون دعا میکنم شاد و خوشبخت باشند. پ.ن ۳:این شعر فروغ اولین مبارزه ی زنانه ی او در مقابل جامعه ی بی رحم و مغرور مردان بود...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:43 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
توضیحات: دلم میخواد این شعر رو که نمیدونم شاعرش چه عزیزیه بخونید و احساستونو بعد از خوندنش برام بنویسید --------------------------------------------------- حضور گم شده ی صد هزار آدم گم حضور وحشی رنگ طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم طنین دغدغه ، جنگ یکی به عربده گفت : درود بر آبی به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی ست به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی ولی نبود آبی ، خون هیچ کس هرگز درود بر قرمز فضای ساده و سبز زمین ازادی در انفجار صدای ترقه ها در دود نود دقیقه کدورت نود دقیقه کبود... در آستانه ی در غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر به فکر سنجش وزن هزار نا موزون و پیر مردی گنگ تکیده،تشنه،به دنبال لقمه ای روزی کدام استقلال؟ کدام پیروزی...؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:18 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
نیلوفر آبی...!!
اگر تو نباشی نه شعر می گویم نه با ماهی ها حرف می زنم فقط صبح تا شب خاطرات صدف های شکسته را مرور می کنم. تمام این باغها، داغ ها وشقایق ها، سنجاب های بازیگوش، رود های پر جنب و جوش، اقیانوسهای آرام و دیوار های بی بام با تو زیباست...! اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم نشسته، بشویند. اگر تو نباشی، چه خواب باشم چه بیدار، حتم دارم روزگار تکه کاغذی است افتاده در گوشه ٔ خیابانی دراز خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است. اگر تو نباشی، چه در کنار پنجره بایستم، چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم، اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم. دوری تو را -- بی تعارف و مبالغه بگویم – حتی به اندازه ی یک نفس کشیدن تاب ندارم...
------------------------------------------------------------ پ ن : تا حالا نیلوفر آبی دیده بودید ...؟ پ ن : متن رو پریشانگویی برام فرستاد که ازش ممنونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:10 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
تو نمیدانی ای روح بلند آن شبی را که تو در من بودی زیر باران خدا ، در کنار دریا... و صدا میزدی : ای پهنه آب می رساند به تو هر لحظه درود دختری از جنسه ، نور پاک مهتاب نام زیبایت را میخواند هر شب و برایت ، قصه ها می خواند در دل شب ... - تو نمیدانی ! ای سر آغاز بزرگی ها من در آن لحظه پر از عشق شدم من پر از زیبایی من پر از شوق رسیدن به تب آب شدم در دل رویاها... من چه خوشبخت شدم در کنار دریا...!!
---------------------------------------------
پ ن : شعر ماله خودم بود یه بزرگواری جای من رفت کنار دریا و آرزوی قدیمیمو بر آورده کرد و سلامم رو به دریا رسوند ازش ممنونم و بهش مدیونم خدا ازش راضی باشه
--------------------------------------------------------
** چند سخن از سرورم جبران خلیل جبران
یه روح سرکش واقعی ...!!
* وقتی وحشی گرسنه میشود میوه ای از درخت میچیند و میخورد وقتی متمدن گرسنه میشود میوه ای میخرد از کسی که آن را از کس دیگری خریده و او هم آن را میخرد از کسی که آن را از درخت چیده است...
* میگویند اگر برده ای را در حا ل خواب دیدی بیدارش مکن شاید خواب آزادی ببیند میگویم اگر برده ای را خواب دیدم او را بیدار میکنم و از آزادی با او میگویم ...
* روحم به من پند داد پس به من آموخت دوست داشتن آنچه مردم از آن نفرت دارند... و آشتی دادن با آنچه به آن کینه میورزند!! و بر من روشن کرد که عشق امتیازی در معشوق نیست بلکه در عاشق است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:58 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
- پدر پس این جنگ کی تموم میشه...؟ این یکی از جمله های سناریوی گلشیفته بود توی به نام پدر میدونید چرا اینو گفتم؟ سالها از جنگ ایران و عراق میگذره اما این جنگ لعنتی برای مردم بیچاره ی کرد هنوزم که هنوزه ادامه داره معلوم نیست کی باید تموم بشه این مردن ها خون ریختن ها قطع شدن های دست و پا... خدا میدونه از همه ی رنجهایی که این مردم بد بخت کشیدن حتی از شیمیایی شدناشون و موندن اثرات سم روی نسل اینده که بگذریم کرد ها قومی هستن که هنوز هم درگیر اون جنگ لعنتی اند واقعا مسئولا اینا رو نمیبینن؟ اگه نمیبینن که یا کورن که در این صورت شرایط مسئول بودن ندارند یا خودشونو به ندیدن میزنند که در اون وجه نالایق اند برای پستشون وقتی سالانه هزینه های هنگفتی برای انواع موشک ها و ناو های جنگی صرف میشه یعنی خنثی کردن زمینای کشاورزای بیچاره از مین خیلی هزینه داره؟ راستی چند تا کودک بیچاره و معصوم دیگه باید در سوگ پدراشون زجه بزنن...؟
ناگهان ناله مرگ می رسد از دل خاک باز هم قاصدکی دیگر رفت می رود تا که رسد تا به خدا شیون کودک پاکی دیگر که صدا زد بابا...! *** کی شود جنگ به آخر برسد دگر این مردم بیچاره ی من خسته هستند خدا *** خون آن قاصدک بیچاره همه جا ریخته است همه میدانند سوغاتی مینی دگر است همه میدانند اما ناله ها خاموش است و صدای همه ی مردم شهر همه با هم مرده ست ... -------------------------------------- متن بر گرفته از مقاله شادروان مهندس ادب بود شعر ماله خودم بود نیازی به گرفتن ایراد ازش نیست مهم نفس حرفیه که میخوام درکش کنید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:7 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:31 توسط سانتیاگو(روح سرکش انجمن) |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
*********************************
به هنگام غروب غمگين دستهايم را بر محفل نيلگون آسمان خواهم کشيد و خورشيد را به جشن ستارهها خواهم برد و به دريا خواهم گفت:با من مهربان باش و با چوب بلند زيتون بر شنهاي ساحل خواهم نوشت من تنهايم... ******************************** سانتیاگو روح سرکش انجمن شاعران مرده... ×××××××××××××××××××× و انجمن شاعران مرده زاییده میشود در زاد روزم... هر کس میخواد اول یک نام مستعار و دلیل انتخاب نام را میدهد در این انجمن صرفا شعر گفته نمیشود شعر زاییده ی خیال است هر کس تخیل خود را بیاراید با کلمه عضو انجمن است آن هم هر وقت عشق نوشتن داشتید... و اندیشه های شما پس از ارسال به این ایمیل Sokooteman.soroodast@yahoo.com نگاشته خواهد شد در انجمن شاعران مرده... بدروووووووود |
| پیوندهای روزانه |
|
و خدا گفت : شروع جامعه وبلاگ نویسان سنندج :::شرط بندی عشق::: مشق عشق... من در این کلبه خوشم... لحظه دیدار... مرد تنها(پریشان گویی!) کارتونی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| نویسندگان |
|
سانتیاگو(روح سرکش انجمن) آنجل |
|
RSS
|