|

تو نمیدانی ای روح بلند
آن شبی را که تو در من بودی
زیر باران خدا ، در کنار دریا...
و صدا میزدی : ای پهنه آب
می رساند به تو هر لحظه درود
دختری از جنسه ، نور پاک مهتاب
نام زیبایت را میخواند هر شب
و برایت ، قصه ها می خواند در دل شب ...
- تو نمیدانی ! ای سر آغاز بزرگی ها
من در آن لحظه پر از عشق شدم
من پر از زیبایی
من پر از شوق رسیدن به تب آب شدم
در دل رویاها... من چه خوشبخت شدم
در کنار دریا...!!
---------------------------------------------
پ ن : شعر ماله خودم بود
یه بزرگواری جای من رفت کنار دریا و
آرزوی قدیمیمو بر آورده کرد و سلامم رو به دریا رسوند
ازش ممنونم و بهش مدیونم خدا ازش راضی باشه
--------------------------------------------------------
** چند سخن از سرورم جبران خلیل جبران
یه روح سرکش واقعی ...!!
* وقتی وحشی گرسنه میشود میوه ای از درخت میچیند و میخورد
وقتی متمدن گرسنه میشود میوه ای میخرد
از کسی که آن را از کس دیگری خریده و او هم
آن را میخرد از کسی که آن را از درخت چیده است...
* میگویند اگر برده ای را در حا ل خواب دیدی
بیدارش مکن شاید خواب آزادی ببیند
میگویم اگر برده ای را خواب دیدم
او را بیدار میکنم و از آزادی با او میگویم ...
* روحم به من پند داد پس به من آموخت دوست داشتن
آنچه مردم از آن نفرت دارند...
و آشتی دادن با آنچه به آن کینه میورزند!!
و بر من روشن کرد که عشق امتیازی
در معشوق نیست بلکه در عاشق است...
|