|
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيری گلها می انديشم
به غنچه هايی با ساق های لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول

*** در آستانه ی فصلي سرد
در محفل عزای آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه مي شود به آن کسی که مي رود اينسان
صبور ،سنگين،سرگردان...
فرمان ايست داد .
چگونه ميشود به مرد گفت بایست
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نيست،
او هيچوقت زنده نبوده ست.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پير کسالت مي چرخند
و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد .
 آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهای جاری خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد آرد ؟
ای يار ، ای يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهی در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
در کوچه باد می آيد
اين ابتدای ويرانيست
آن روز هم که دست های تو ويران شدند باد می آمد
ستاره های عزيز
ستاره های مقوايی عزيز
وقتی در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد آرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
---------------------------------------------------------------
پ.ن:دلم میخواست اینو روز اول دیماه مینوشتم
اما بعد از مدتها امروز اومدم نت...
پ.ن ۲: درسته نمیام سر بزنم اما تک تک دوستان
در خاطرم هستند و براشون دعا میکنم شاد و خوشبخت باشند.
پ.ن ۳:این شعر فروغ اولین مبارزه ی زنانه ی او در مقابل جامعه ی بی رحم و مغرور مردان بود...!
|