تبليغاتX
انجمن شاعران مرده..!
انجمن شاعران مرده..!



تو را دوست دارم..(دیگر برای هیچکس..)

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم



تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

 



تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

برای نخستین گناه...



تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم....دوست می دارم

پل الوار- شاعر فرانسوی

****************************************************

پ ن: این رو در مدار صفر درجه حبیب پارسا می خوند برای سارا..

فیلم زیبایی بود.. عشق زیبایی بود..

پ ن۲: تولدت مبارک پارسای کوچولوی بی گناه من..

پ ن۳:تولد امام رضا مبارک

                                                ۸/۸/۱۳۸۸

****************************************************

برای دوستان راهنمایی نمونه دولتی ابرار

امروز رو یادم بود...

ساعت ۸ تا ۸ اما هیچکدومتون نبودید

یکی همدان یکی تبریز یکی تهران

و از دوتاتون هم بی خبرم گمونم سنندجید

من به یادتونم و امیدوارم همیشه شاد باشید و موفق

*********************************************

یه مادر به دعای خیرتون احتیاج داره براش دعا کنید

برای راض و رضا هم همیشه دعا کنید.

جمعه هشتم آبان 1388 |

 

تولدت مبارک آنجل معبد عشق

دوشنبه نهم شهریور 1388 |

خوش اومدی مهمون گلم رمضان..

 

چی می مونه توی دنیا، غیر یه بدی یه خوبی

دو تا گلدون، یه گلاب پاش، یه کتاب رو رحل چوبی

مشت یاسی که می ریزی روی جا نماز مادر

گل مریمی که روزی، روی سنگی می شه پر پر

 

 

توی آئینه نیگا کن، می گه فرصتی نمونده

می گه خوش بحال اونکه، آیه های عشق و خونده

می گه می شه این بیابون پر شه از گل محبت

بدی رو می شه رها کرد، می شه خوبی بشه عادت

 

 

 

می شه بارون شد و بارید روی خوشه های گندم

می شه خورشید شد و تابید، تو شبای سرد مردم

پاشو کوله بارو وردار، روبروت باغ بهشته

نکنه یه وقت بمونی، بگی حکم سرنوشته

خوب من چشمات و وا کن، روبروت آبی دریاست

روبروت غرق ستارست، شهر خورشیدی فرداست

******

پ ن :

توی این ماه مبارک از خدا خواستم برکتم بده

خدا ازم خیلی چیزاشو گرفت

امتحانم کرد که ببینه لایق برکت هستم یا نه

میدونم خودش کمکم کرد

اما من سربلند شدم

غریبه و آشنا حلالم کنید حلالتون میکنم

پ ن ۲:

ثمره کمالی گفت خدا به اونایی که دوسشون نداره

هرچی بخوان میده چون نمیخواد صداش بزنن

حالش ازشون به هم میخوره

اما اونایی رو که دوست داره

کاری میکنه همیشه صداش بزنن

خداااااااااااااااااااااااااا

 

دوشنبه نهم شهریور 1388 |

لباس پلوخوری یا لباس کارگری..؟؟!!!

 

تو یکی از این بخش های خیابونی زندگیم بودم

داشتم فکر میکردم که چه بد بختم

هیچ دانشگاهی خوابگاه نداره..

یهو وارد خیابون سیروس شدم

یه جمعیت دیدم به چه عظمت!

منتظر کار..

همشونم یه نایلون دستشون بود که لباس کارگری توش بود

یه وانت اومد و گفت ۳ تا کارگر میخوام

۴۳ تا کارگر سوار وانت شد!!

همدیگرو هول دادن تا اینکه یه پنج شیش نفری موندن

چشمم به یه بچه افتاد که محکم نرده های

 وانت رو چسبیده بود که هلش ندن پایین

که البته هولش دادن و افتاد پایین!

از پیر مرد شصت هفتاد ساله بود تو صف

 تا میانسال و نوجوون و حتی بچه ی ده یازده ساله..

--------------------------------------------------------------------

داشتم از کنار پارک رد میشدم

به این فکر میکردم که چرا هیچکدوم از دانشگاها خوابگاه ندارن

۴ تا بچه راهنمایی دیدم داشتن قلیون میکشیدن

ظاهرشونم زیاد خوب نبود

تعجب کردم

رفتم جلو تر ... دو تا بچه به زور کلاس پنجم میشدن

داشتن سیگار میکشیدن و میخندیدن..!

پدر اون بچه ها کجا بود ادبشون کنه؟

لابد تو خیابون سیروس تو صف کارگری...

چه دنیای زشتی..

--------------------------------------------------------

تو خیابون فردوسی بودم

به این فکر میکردم که چه بد بختم

چرا هیچ دانشگاهی خوابگاه نداره

یادم افتاد مادرم گفته بود مرغ بخرم

خریدم

یه زن اومد کنار دستم

رو به صاحاب مغازه کرد و یه کم  من و من  کرد.

بعد گفت آقا فقط بال خالی میفروشید؟

صاحب مغازه گفت آره خواهرم چند کیلو بدم؟

یه پونصدی!در آورد و گفت هرچقدر با پونصد تومن میشه

مرد گفت برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه

با خودم فکر کردم اگه خواهرخودشم بود واقعا همین کارو میکرد اون مرد؟

شوهر اون زن کجا بود که خفت زنش رو ببینه؟

لابد خیابون سیروس تو صف کارگری..

چه دنیای زشتی

--------------------------------------------------

فرداش که قضیه از یادم رفته بود

بازم به بد بختیه خودم فکر میکردم

و اینکه چرا هیچ دانشگاهی خوابگاه نداره..

اما دو تا از همون کارگرارو دیدم سر ساختمون رو به روییمون

لباسا رو از نایلون در آوردن

مثل لباسای تنشون بود

پاره و رنگ و رو رفته...

فرقی نداشت..

چه دنیای زشتی

----------------------------------------

لازم ندیدم رو این پست نظر بدید
تاسف هم نخورید
یه تکونی به خودتون بدید
یکی از اونایی باشید که این وضع رو سرو سامون میدن

 

 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

دانشگاه زنده است...

روزاي روشن خداحافظ سرزمين من خداحافظ

روزاي خوبت بگو کجا رفت

 تو قصه ها رفت يا از اينجا رفت

 انگار که اينجا هيچکي زنده نيست

گريه فراوون وقت خنده نيست

 

گونه ها خيسه دلا پاييزه

بارون قحطي از ابر ميريزه

همه عزادار سر به گريبون

مردا سر دار زنا تو زندون

انگار که شبه هر روز هفته

 از هر خونه اي عزيزي رفته

 همه با هم قهر همه از هم دور

 روزا مثل شب شبا سوت و کور

 نه تو آسمون نه رو زمينيم

انگار که خوابيم کابوس مي بينيم

 نوبت ميگيريم گيج و بي هدف

واسه مردن هم بايد رفت تو صف

 روزا و شبا اينجور ميگذرن

 هرجا که ميخوان مارو ميبرن

 آخه تا به کي آروم بشينيم

 حسرت بکشيم گريه ببينيم ...

-------------------------------------------------

یه عزیزی گفت صدای مرحوم هایده رو دوست داره

بعدا من هم که به ترانه هاش گوش دادم فهمیدم

واقعا زیبا میخونه

روحش شاد...

تصویر از مجسمه میدان آزادی سنندج

یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

عطر یاس..

این ها همش دلتنگی های یه آدم خسته ست

 که احساس غربت داره داغونش میکنه

با کسی دور از من که سالهاست حس میکنم

میشناسمش و انگار دارد صدایم میکند

ریما...

دلتنگم چون حس غربت بین آدمایی که برات

غریبه نیستن خیلی سخته...

          هیچ کس در جهان برام غریبه نیست

حتی در اولین برخورد حس میکنم که

فقط مدتی از بخش جدا شده ی روحم دور بودم

و حالا بهشون رسیدم..

          همه ی ادمها بخشی از روحم هستند..    

من میخوام همه ی این بخش ها رو دوباره به خودم برگردونم

 همه ی چشم بادومی ها و یا سرخپوست ها یی

که تا حالا یه دونه شونو هم ندیدم اما واقعا

باهاشون تعامل روحی دارم

و کودکان معصوم و بیچاره ای که در کودکی بزرگ میشن

 

 

و آفریقاییایی که قبل از اینکه پیداشون کنم

به خاطر گرسنگی میمیرن..

و همه ی معتادا و قاتلای جهان...

و..

همه ی آدمای به ظاهر عادی که بخش های

شگفت انگیز وجود من هستن

و میدونم تا وقتی به آن وجود متحد که

 از کمترین ذره اش آفتاب پدید آمد

( به قول فروغ عزیزم که جاودانه در دلمه)

نپیوندیم هرگز روحم آرام نخواهد

گرفت..

یه بزرگی به من گفت عاشق همه ی مردم جهانه..

و الان من میفهمم..

من هم می خوام

 دنیا رو پر کنم از عطر یااااااس...

 

-------------------------------------------------------------

پ ن : برای یک بار هم که شده رپ های یاس رو گوش کنید

واقعا زیبا میخونه من اولین بارم بود که گوش دادم..

یاس یه روح سرکشه..

پ ن :یه شاپرک رو پیدا کردم که خیلی زیبا فکر میکرد.

اونم بزرگ بود..

پ ن : دعا کنید لیلا ی من ! به آرزوهایش برسد 

 

یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |

 

روز گار میگذرد به رسم دیرین خود...

و من پابرجا بر اندیشه های بی ربط به این مردم!

یک کودک شیرین دیدم

لبخندی حواله ی وجودم کرد تا من هم

مزه ی قند و نبات بدهم..

مدت هاست به تو نزدیکم و از تو دور رویای زیبای زندگی

...

هنوز هم وقتی باران میبارد دلم هوای رفتن میکند

به دیاری که در آنجا کسی مهمان من و ریما نباشد

به جایی دور و زیبا از خیال من و تو

زیبای خفته...

--------------------------------------------

پ ن : اینجا سالهاست که باران میبارد

پ ن ۲ : هرگز موفق به دیدن کارتون زیبای خفته نشدم

و البته ماجراش رو هم نمیدونم

پ ن ۳: همه ی کودکان جهان شیرین اند

 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

امروز این وب مال منه

چون

تولد منه...

 

تولد آدمی با دو روز عمر و دو هزار سال عمر

دل نوشته هامو مدت هاست در خودم مدفون کرده بودم

اما کسی نپرسید چرا...

باشد این هم بماند به پای همه ی

بی معرفتی های آدمای بی معرفت

آدمها به تقویم انسانی سالی یکبار به دنیا می آیند

ومن میمیرم

هر روز هزاران بار میمیرم

اما باز هم با وقاحت تمام سر از خواب بر میدارم روز دیگر...

چون هر چند روز و گاهی هر روز یک بار متولد هم میشوم

مثل فرشته ی محافظم همان پروانه ی پر برکت آبی...

این منم

سانتیاگو...

جست و جو گر رویاها...

 

روز تولدم را اما به یاد ندارم

هیچ کس روز تولدش را به یاد ندارد

مگر کودکیه گمشده ام را به یاد دارم که این را هم..؟

میدانید جزء معدود انسانهایی هستم

که عین آدم به این دنیا آمدم

به گمانم بیشتر آدمها از همان اول کار، اشتباهی بودند

من اما با پا به دنیا آمدم نه سر...

 

دنبال نشانه هایی از کودکی گمشده ام میگردم

و عزیز ترین نشانه ی آن روزهای دور لیلا بود..

بی خدا حافظی رفتم و برای همیشه از دستش دادم

در دقیقه ی نخست با پا متولد شدم

در دقیقه ی دوم لیلا را گم کردم

دقیقه ی سوم اما خودم را

خودم را گم کردم

اکنون نه در پی خود که کاری بس بزرگ است

که در پی لیلا و کودکی ام هستم

لیلای مهربان

همواره برای تو مینویسم یادگار دوران پاکبازی...

 

گمانم آه لیلا دامنم را گرفت در اوان هفت سالگی

 که در راه ، کودکی ام را گم کردم و...

دچار شدم!

دچار بزرگسالی و نه بزرگی...

 

ای هفت سالگی

 

 بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از

جنون و جهالت رفت...

 

چه کسی میداند از چه میگویم

 

 اما مهم نیست آنچه در این روز

 مهم است منم و خودم وخودم و دیگر هیچ..

 

خوب که نگاه میکنم میبینم یک چند سالی

 از عمرم هیچ اتفاقی نیافتاد

البته در خودم...

 

انسان برای تکامل پا به عرصه ی حیات میگذارد

من اما در انبوهی از جنون و جهالت گیر کردم

تا اینکه...

 

این قسمت داستان را خوب خوب بخوانید

روزی به این نتیجه رسیدم که همه ی آدمها ی دنبا

همه ی آنهایی که با شما برخورد دارند

یک معجزه هستند...

دقت کنید چی گفتم اونا واقعا معجزه های زندگی واقعی اند

اولینشان مادرم بود که  به دنیا آورد مرا

یکیشان یادم داد خدا را...

من 6 سال است  صدای خدا را میشنوم و این معجزه ست

یه نویسنده که ناخدایم شد بدون آنکه بداند شاید هم میداند

 مرا به سوی دریای اندیشه اش فرا خواند

و من شدم ملوان زبل در آن روزگار

(ملوان زبلو یادتونه اسطوره ی قدرت در ذهنم بود)

اون نویسنده به من یاد داد سر درد هامو کنترل کنم

ستاره ببینم...و هزاران واقعه ی عجیب که

جرقه هایی شد در عرفان من و بعد ها شدم شاگرد

پا برنه ی همه ی اندیشه های انسانها چه عامی چه فرهیخته

چون آنها یادم دادند همه ی لحظه لحظه ی عشق

 و روح خدا را کشف کنم در آنچه دل آدمی مینامیدند...

یکی آمد که خدا به وسیله ی او عرفانم را آزمود

و خلوص ارادتم را

و فهمیدم که هنوز در مقام هیچم

چون آن آدم همه ی عرفانم را دزدید

من یافتمش با یک معلم...

و با دوستان مجازی و واقعی و با همه ی آدم هایی که دیدم

هر کدام سوگند خوردید در ازل... ، که گوشه ای

از عشق ربوده ام را پس بیاورید..

و من معنای عشق مسیح را یافتم

مسیح روزی گفت من عاشق انسان ها هستم

چون روح خدا در آنان است

و من عاشق دایه (پیرزن گدایی که در تابستان و

 زمستان همان کاپشن سبز را می پوشید شدم...)

و او هر روز برایم طلب برکت کرد

چیزی که از خدا خواستم

و عجیب تر اینکه برکتم داد خدا با دعای دایه...

و خواننده ای با صدایش از برهوت بیخودی نجاتم داد

منو درگیر خودم کن تا جهانم زیرو رو شه...

و جهان من زیر و رو شد و من عاشق همه ی نواها شدم

و عاشق صدای غمین دخترکی که اورا گلشیفته مینامیدند...

شاید از عشقش به گل بود که غمگین شد...

بعد ها من غم صدای او را در صدای آنجل یافتم...

بیا آنجل ببین که چرا عاشقت شدم

اما

روزگار دیگری گذشت و

و

و فهمیدم که عشق اصلا غم در کارش نیست

شاد است

شاد شاد است

و من تصمیم گرفتم آنجل غمگین نباشد

و همه ی آدم های دنیا

من بغض صدا ها را دیگر دوست ندارم

من نفس کشیدن و زنده بودن را

و سالم اندیشیدن و فکر کردن را میستایم

مشهور ترین دوست من حسن فرهنگی ست

نویسنده است...

در کتاب خاطرات عاشقانه ی یک گدا مینویسد

سقراط کریه المنظر بود

زیبایی سقراط در فکرش بود

من هم مثل فرهنگی و مثل سقراط و مثل

همه ی ادم های دنیا فیلسوفم

منتها بیان اندیشه است که انسان را زیبا  میکند

و به خدا میرسد

و من تا یک کیلومتریه خدا رفتم...

جاده ی سانتیاگو هنوز هم  مرا می طلبد

من زائرم( هر کس هم میخواهد بیاید خب بیاید

 پای پیاده که منت ندارد)

 

 -----------------------------------------------------------------------------

حق چاپ محفوظ است!!!

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 |

آن داستانهای قشنگ

 

   

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي

 

 زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و

 

تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به

 

 حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل

 

 پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت  زده است.

 

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد . كبري گفت تصميم بزرگي

 

گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند

 

چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش

 

نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ

 

شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

 

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي شكند.

 

پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري

 

 تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل

 

ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

 

ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

 

ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.

 

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبري و مسافران قطار مردند.

 

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه

 

سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم

 

همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم

 

ندارد.او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

 

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد .

 

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

 

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو

 

دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن

 

داستان هاي قشنگ وجود ندارد...

 

 

---------------------------------------------------

 برگرفته از وبلاگ طنین سکوت

وقتی شنیدم واسه دنیامون ناراحت شدم

و واسه بچه ها ی نسل آینده ناراحت تر..!

شنبه دهم اسفند 1387 |

یه شعر خیلی زیبا از فروغ عزیزم...

 

امروز روز اول ديماه است


من راز فصل ها را مي دانم


و حرف لحظه ها را مي فهمم


نجات دهنده در گور خفته است


و خاك ‚ خاك پذيرنده


اشارتيست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


در کوچه باد مي آيد


در کوچه باد مي آيد


و من به جفت گيری گلها می انديشم


به غنچه هايی با ساق های لاغر کم خون


و اين زمان خسته ي مسلول

 

 


***
در آستانه ی فصلي سرد


در محفل عزای آينه ها


و اجتماع سوگوار تجربه های پريده رنگ


و اين غروب بارور شده از دانش سكوت


چگونه مي شود به آن کسی که مي رود اينسان


صبور ،سنگين،سرگردان...


فرمان ايست داد .


چگونه ميشود به مرد گفت بایست

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نيست،

 او هيچوقت زنده نبوده ست.


در کوچه باد مي آيد


کلاغهای منفرد انزوا


در باغ های پير کسالت مي چرخند


و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد .


آنها تمام ساده لوحي يك قلب را


با خود به قصر قصه ها بردند


و اکنون ديگر


ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست


و گيسوان کودکيش را


در آبهای جاری خواهد ريخت


و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است


در زير پا لگد خواهد آرد ؟


ای يار ، ای يگانه ترين يار


چه ابرهاي سياهی در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

 

در کوچه باد می آيد


اين ابتدای ويرانيست


آن روز هم که دست های تو ويران شدند باد می آمد


ستاره های عزيز


ستاره های مقوايی عزيز


وقتی در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد


ديگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟

 


ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه


خورشيد بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد آرد.


من سردم است


من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد


 ---------------------------------------------------------------

پ.ن:دلم میخواست اینو روز اول دیماه مینوشتم

 اما بعد از مدتها امروز اومدم نت...

پ.ن ۲: درسته نمیام سر بزنم اما تک تک دوستان

در خاطرم هستند و براشون دعا میکنم شاد و خوشبخت باشند.

پ.ن ۳:این شعر فروغ اولین مبارزه ی زنانه ی او در مقابل جامعه ی بی رحم و مغرور مردان بود...!

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |

کدام استقلال کدام پیروزی ...

 

توضیحات: دلم میخواد این شعر رو که

 نمیدونم شاعرش چه عزیزیه بخونید

و  احساستونو بعد از خوندنش برام بنویسید

---------------------------------------------------

حضور گم شده ی صد هزار آدم گم

حضور وحشی رنگ

طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم

طنین دغدغه ، جنگ

یکی به عربده گفت : درود بر آبی

به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی ست

به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی

ولی نبود آبی ، خون هیچ کس هرگز

درود بر قرمز

فضای ساده و سبز زمین ازادی

در انفجار صدای ترقه ها در دود

نود دقیقه کدورت نود دقیقه کبود...

در آستانه ی در

غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر

به فکر سنجش وزن هزار نا موزون

و پیر مردی گنگ

تکیده،تشنه،به دنبال لقمه ای روزی

کدام استقلال؟ کدام پیروزی...؟

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

نیلوفرانه

 

 

نیلوفر آبی...!!

 

اگر تو نباشی نه شعر می گویم نه با ماهی ها حرف می زنم

  فقط صبح تا شب خاطرات صدف های شکسته را مرور می کنم.

  تمام این باغها، داغ ها وشقایق ها، سنجاب های بازیگوش،

 رود های پر جنب و جوش، اقیانوسهای آرام و دیوار های بی بام

 با تو زیباست...!

 اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

 و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم نشسته، بشویند.

 اگر تو نباشی، چه خواب باشم چه بیدار،

 حتم دارم روزگار تکه کاغذی است افتاده در گوشه ٔ خیابانی دراز

 خیابانی  که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است.

  اگر تو نباشی، چه در کنار پنجره بایستم،

 چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم،

 اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم.

 دوری تو را -- بی تعارف و مبالغه بگویم –

 حتی به اندازه ی یک نفس کشیدن تاب ندارم...

 

------------------------------------------------------------

پ ن : تا حالا نیلوفر آبی دیده بودید ...؟

پ ن : متن رو پریشانگویی برام فرستاد که ازش ممنونم

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

منو دریا...

 

تو نمیدانی ای روح بلند

آن شبی را که تو در من بودی 

زیر باران خدا ، در کنار دریا...

و صدا میزدی : ای پهنه آب

می رساند به تو هر لحظه درود

دختری  از جنسه ، نور پاک مهتاب 

نام زیبایت را میخواند هر شب

و برایت ، قصه ها می خواند در دل شب ...

- تو نمیدانی ! ای سر آغاز بزرگی ها

من در آن لحظه پر از عشق شدم

 من پر از زیبایی

 من پر از شوق رسیدن به تب آب شدم

 در دل رویاها... من چه خوشبخت شدم

 در کنار دریا...!!

 

---------------------------------------------

 

پ ن : شعر ماله خودم بود

 یه بزرگواری  جای من رفت کنار دریا و

 آرزوی قدیمیمو بر آورده کرد و سلامم رو به دریا رسوند

 ازش ممنونم و بهش مدیونم خدا ازش راضی باشه

 

--------------------------------------------------------

 

** چند سخن از سرورم جبران  خلیل جبران

 

یه روح سرکش واقعی ...!!

 

 

* وقتی وحشی گرسنه میشود میوه ای از درخت میچیند و میخورد

 وقتی متمدن گرسنه میشود  میوه ای میخرد

 از کسی که آن را از کس دیگری خریده و او هم

 آن را میخرد از کسی که آن را از درخت چیده است...

 

 * میگویند اگر برده ای را در حا ل خواب دیدی

 بیدارش مکن شاید خواب آزادی ببیند

 میگویم اگر برده ای را خواب دیدم

 او را بیدار میکنم و از آزادی با او میگویم ...

 

* روحم به من پند داد پس به من آموخت دوست داشتن

  آنچه مردم از آن نفرت دارند...

 و آشتی دادن با آنچه به آن کینه میورزند!!

 و بر من روشن کرد که عشق امتیازی

 در معشوق نیست بلکه در عاشق است...

 

دوشنبه ششم آبان 1387 |

جنگ...

 

 

- پدر پس این جنگ کی تموم میشه...؟

این یکی از جمله های سناریوی گلشیفته بود توی به نام پدر

میدونید چرا اینو گفتم؟

سالها از جنگ ایران و عراق میگذره اما

این جنگ لعنتی برای مردم بیچاره ی کرد

هنوزم که هنوزه ادامه داره

معلوم نیست کی باید تموم بشه این مردن ها

خون ریختن ها

قطع شدن های دست و پا...

خدا میدونه

از همه ی رنجهایی که این مردم بد بخت کشیدن

حتی از شیمیایی شدناشون

و موندن اثرات سم روی نسل اینده که بگذریم

کرد ها قومی هستن که هنوز هم درگیر اون جنگ لعنتی اند

واقعا مسئولا اینا رو نمیبینن؟

اگه نمیبینن که یا کورن که در این صورت شرایط مسئول بودن ندارند

یا خودشونو به ندیدن میزنند که در اون  وجه نالایق اند برای پستشون

وقتی سالانه هزینه های هنگفتی

برای انواع موشک ها و ناو های جنگی صرف میشه

یعنی خنثی کردن زمینای کشاورزای بیچاره از مین خیلی هزینه داره؟

راستی

چند تا کودک بیچاره و معصوم دیگه باید در سوگ پدراشون زجه بزنن...؟

 

 

 

ناگهان ناله مرگ

می رسد از دل خاک

باز هم قاصدکی دیگر رفت

می رود تا که رسد تا به خدا

شیون کودک پاکی دیگر

که صدا زد بابا...!

***

کی شود جنگ به آخر برسد

دگر این مردم بیچاره ی من

خسته هستند خدا

***

خون آن قاصدک بیچاره

همه جا ریخته است

همه میدانند

سوغاتی مینی دگر است

همه میدانند اما

ناله ها خاموش است

و صدای همه ی مردم شهر

همه با هم مرده ست ...

--------------------------------------

متن بر گرفته از مقاله شادروان مهندس ادب بود

شعر ماله خودم بود

نیازی به گرفتن ایراد ازش نیست

مهم نفس حرفیه که میخوام درکش کنید...

شنبه سی ام شهریور 1387 |

بوی رمضان...

 
سلاااااااااااااااااااام
 
رمضان بر همه ی شما پاکان عزیز مبارک
 
واقعا ماه پر برکتیه
 
امید وارم همه....
 
از برکتش بی بهره نباشن
 
توی این ماه عزیییییییییییییز منو بی دعا نذاریدااااا
 
(البته دعای خیر!)
 
خیلی خیلی خوشحالم که مسافر منم(ماه رمضون)
 
بالاخره از سفر یه ساله ش برگشت
 
خدا به سفره های خونه تون و دلتون
 
برکت بده گلای نازم
 
الهی آمین...!
 
 
الهی همه ی کنکوریا قبول بشن
 
همه ی مردم به آرزوشون برسن
 
همه ی پیرا سایه شون با عزت بالاسر بچه ها باشه
 
همه ی جوونا خوشبخت بشن
 
همه ی بچه ها مایه ی افتخار بشن برای والدینشون
 
همه ی بیمارا شفا پیدا کنن
 
همه ی سفره ها پر برکت باشه و خالی نمونه
 
و ...
 
دل همه مون صاف و پاک و رمضونی بشه
 
و دروازه های بهشت به روی هر کی دوست داره باز بشه
 
و همه لیاقت عشق اون بالای سریو داشته باشیم 
 
الهی آمین...!
 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |

ستاره ها سلام ...

ستاره ها سلام

مرا که عمری نا سروده های قلبم را

برایتان می گریستم به یاد می آرید

مرا که هر شب خاموش عمرم

از لالاییه سرود آبیتان پر بود

و خواب نازک من از خیالتان پر بود

به یاد می آرید...

کنون که خواب

عمر پلک هایم را

به بر گرفته است

شب به خیر ستاره ها...

 

 

-------------------------------------------------

پ ن: شعر ماله خودم بود

همیشه وقتی به ستاره ها نگاه میکردم

باهاشون حرف میزدم

حس میکردم بلدم شعر بگم اما نمیتونستم... و این نهایت رنجه

نداشتن یک زبان برای بیان احساس

 

چهارشنبه سی ام مرداد 1387 |

در سراپرده نور

هیچ یادت هست

در سراپرده نور

دست در دست تو بودم با شور...

تو به چشمان پر از اشک و غمم

با چه زیباییه مهر انگیزی میخندیدی

تو به من میگفتی

که پس از رفتنت از کوچه مهر

باز بر خانه ویرانه ی دل

قدمی خواهی راند

سالهایی که تو با من بودی

روزگاری چه سفید

در پی زلف سیاهم چرخید

و کنون دیر زمانیست دگر

روزگاری چه سیاه

در میان خم موهای سفیدم جاریست

شاید اکنون تو بدانی که چرا در آن روز

ابر هر لحظه ی چشمان و دلم میبارید

شاید اکنون که دلم

در پی هر ثانیه ی هجرت تو ویران است

وقت آن است که برگردی

سوی این خانه بی مهر و امید...



************************************
پ ن : شعر ماله خودم بود...

برای بوی نرگس در رمان عشقه..!



 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |

دل سنگ




دل تنهاییمان سنگ شده

تو نپنداری باز

پی دیدار رخت تنگ شده

نه دگر بار پی عشق و صفاست

نه دگر مست رخ همچو شماست

نه عزیز

دلمان سنگ شده

دلمان با همه ی مردم شهر

که فقط در پی نان اند و جفا
 
باز همرنگ شده

مثل این مردم بی عشق و خدا

دل ما هم پی نان است و جفا...

تا از این پس بنماییم که همرنگ جماعت شده ایم

تا که گویند که آدم شده ایم!!!

بعد از این عشق تو مارا چه گران خواهد بود

بعد از این رفتنت از روح و دلم

چه خوش و سهل و روا خواهد بود...

پ ن: شعر ماله خودم بود
از آدمایی که همه چیزشون پوله بدم میاد!

جمعه یازدهم مرداد 1387 |

رخساره در ایینه...

در آینه میگردم

شاید که تو را یابم

ای قلب حزین من

عمریست که تنهایم

من فارغم از این شکل

بیگانه دلم با خود

آندم که بدیدم رخ

من میشکنم در خود

 

 

رخساره ی پیر من

هردم کدر و خسته

در آینه ای که اکنون

زنگار فغان بسته

آندم که خودم بینم

من پر شوم از نفرت

من میشکنم آن را

آن جام پر از حسرت

 

 

در تکه آیینه

نجوای کسی آید:

غافل دل بی بنیاد

بشکن تو خودت را

ـ  داد..!

این مرده بی حاصل

من بود در آیینه

کشتم من خود را وای

نفرین دل پر کینه

ای کاش نه این نفرین

بر قلب و دلم کردم

باید که من این نفرین

تقدیم تو میکردم

نفرین به تو میکردم

کز جام بلا هر دم

دادی تو به کام من

کشتی تو مرا در من

جسمم به چه ماند حال

بر کالبدی وحشی

بی روح و حس و مرده

جسمی که تو می خواهی

 

من از تو چه بیزارم

ای دشمن من هردم

نفرین به تو ام باشد

تا هست خدای من..!

-----------------------------------

پ ن :شعر ماله خودم بود

وقتی که همه وجودم سرشار از ...

 

شنبه پنجم مرداد 1387 |

عزیز رویاها...

و من ذره ذره پیش چشمانت

 

خراب می شوم از شرم...

 
 

و پیش حجم نیلی ترین چشمانت

 
 

 
 
غرور خاکستری ام گم شده ست انگار

 
 
عزیز رویاها!

 
 
بمان و بر قلب آتشین

 
 
عشق 

 
 
صادقانه ببار...

 
 
 
که ابر چشمانت کنون برای دلم

 

 

 
 
دلیل جاودانه ی این حرفهای بارانی ست

 
 
و اشکهای دلت برای باور قلبم

 
 

چقدر صاف و ساده و آبی ست...!

-----------------------------------------------

پ ن : شعر ماله خودم بود ...

شنبه بیست و دوم تیر 1387 |



*********************************
به هنگام غروب غمگين
دستهايم را بر محفل
نيلگون آسمان خواهم
کشيد و خورشيد را
به جشن ستارهها
خواهم برد و به دريا
خواهم گفت:با من
مهربان باش و با چوب
بلند زيتون بر شنهاي
ساحل خواهم نوشت
من تنهايم...

********************************

سانتیاگو روح سرکش

انجمن شاعران مرده...
××××××××××××××××××××

و انجمن شاعران مرده زاییده میشود در زاد روزم...
هر کس میخواد اول یک نام مستعار و دلیل انتخاب نام را میدهد
در این انجمن صرفا شعر گفته نمیشود
شعر زاییده ی خیال است هر کس تخیل خود را بیاراید با کلمه
عضو انجمن است
آن هم هر وقت عشق نوشتن داشتید...
و اندیشه های شما پس از ارسال به این ایمیل
Sokooteman.soroodast@yahoo.com
نگاشته خواهد شد در انجمن شاعران مرده...
بدروووووووود


arvah_e_sarkesh@yahoo.com


Designed By ParsTheme