|
امروز این وب مال منه
چون
تولد منه...
تولد آدمی با دو روز عمر و دو هزار سال عمر
دل نوشته هامو مدت هاست در خودم مدفون کرده بودم
اما کسی نپرسید چرا...
باشد این هم بماند به پای همه ی
بی معرفتی های آدمای بی معرفت
آدمها به تقویم انسانی سالی یکبار به دنیا می آیند
ومن میمیرم
هر روز هزاران بار میمیرم
اما باز هم با وقاحت تمام سر از خواب بر میدارم روز دیگر...
چون هر چند روز و گاهی هر روز یک بار متولد هم میشوم
مثل فرشته ی محافظم همان پروانه ی پر برکت آبی...
این منم
سانتیاگو...
جست و جو گر رویاها...
روز تولدم را اما به یاد ندارم
هیچ کس روز تولدش را به یاد ندارد
مگر کودکیه گمشده ام را به یاد دارم که این را هم..؟
میدانید جزء معدود انسانهایی هستم
که عین آدم به این دنیا آمدم
به گمانم بیشتر آدمها از همان اول کار، اشتباهی بودند
من اما با پا به دنیا آمدم نه سر...
دنبال نشانه هایی از کودکی گمشده ام میگردم
و عزیز ترین نشانه ی آن روزهای دور لیلا بود..
بی خدا حافظی رفتم و برای همیشه از دستش دادم
در دقیقه ی نخست با پا متولد شدم
در دقیقه ی دوم لیلا را گم کردم
دقیقه ی سوم اما خودم را
خودم را گم کردم
اکنون نه در پی خود که کاری بس بزرگ است
که در پی لیلا و کودکی ام هستم
لیلای مهربان
همواره برای تو مینویسم یادگار دوران پاکبازی...
گمانم آه لیلا دامنم را گرفت در اوان هفت سالگی
که در راه ، کودکی ام را گم کردم و...
دچار شدم!
دچار بزرگسالی و نه بزرگی...
ای هفت سالگی
بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از
جنون و جهالت رفت...
چه کسی میداند از چه میگویم
اما مهم نیست آنچه در این روز
مهم است منم و خودم وخودم و دیگر هیچ..
خوب که نگاه میکنم میبینم یک چند سالی
از عمرم هیچ اتفاقی نیافتاد
البته در خودم...
انسان برای تکامل پا به عرصه ی حیات میگذارد
من اما در انبوهی از جنون و جهالت گیر کردم
تا اینکه...
این قسمت داستان را خوب خوب بخوانید
روزی به این نتیجه رسیدم که همه ی آدمها ی دنبا
همه ی آنهایی که با شما برخورد دارند
یک معجزه هستند...
دقت کنید چی گفتم اونا واقعا معجزه های زندگی واقعی اند
اولینشان مادرم بود که به دنیا آورد مرا
یکیشان یادم داد خدا را...
من 6 سال است صدای خدا را میشنوم و این معجزه ست
یه نویسنده که ناخدایم شد بدون آنکه بداند شاید هم میداند
مرا به سوی دریای اندیشه اش فرا خواند
و من شدم ملوان زبل در آن روزگار
(ملوان زبلو یادتونه اسطوره ی قدرت در ذهنم بود)
اون نویسنده به من یاد داد سر درد هامو کنترل کنم
ستاره ببینم...و هزاران واقعه ی عجیب که
جرقه هایی شد در عرفان من و بعد ها شدم شاگرد
پا برنه ی همه ی اندیشه های انسانها چه عامی چه فرهیخته
چون آنها یادم دادند همه ی لحظه لحظه ی عشق
و روح خدا را کشف کنم در آنچه دل آدمی مینامیدند...
یکی آمد که خدا به وسیله ی او عرفانم را آزمود
و خلوص ارادتم را
و فهمیدم که هنوز در مقام هیچم
چون آن آدم همه ی عرفانم را دزدید
من یافتمش با یک معلم...
و با دوستان مجازی و واقعی و با همه ی آدم هایی که دیدم
هر کدام سوگند خوردید در ازل... ، که گوشه ای
از عشق ربوده ام را پس بیاورید..
و من معنای عشق مسیح را یافتم
مسیح روزی گفت من عاشق انسان ها هستم
چون روح خدا در آنان است
و من عاشق دایه (پیرزن گدایی که در تابستان و
زمستان همان کاپشن سبز را می پوشید شدم...)
و او هر روز برایم طلب برکت کرد
چیزی که از خدا خواستم
و عجیب تر اینکه برکتم داد خدا با دعای دایه...
و خواننده ای با صدایش از برهوت بیخودی نجاتم داد
منو درگیر خودم کن تا جهانم زیرو رو شه...
و جهان من زیر و رو شد و من عاشق همه ی نواها شدم
و عاشق صدای غمین دخترکی که اورا گلشیفته مینامیدند...
شاید از عشقش به گل بود که غمگین شد...
بعد ها من غم صدای او را در صدای آنجل یافتم...
بیا آنجل ببین که چرا عاشقت شدم
اما
روزگار دیگری گذشت و
و
و فهمیدم که عشق اصلا غم در کارش نیست
شاد است
شاد شاد است
و من تصمیم گرفتم آنجل غمگین نباشد
و همه ی آدم های دنیا
من بغض صدا ها را دیگر دوست ندارم
من نفس کشیدن و زنده بودن را
و سالم اندیشیدن و فکر کردن را میستایم
مشهور ترین دوست من حسن فرهنگی ست
نویسنده است...
در کتاب خاطرات عاشقانه ی یک گدا مینویسد
سقراط کریه المنظر بود
زیبایی سقراط در فکرش بود
من هم مثل فرهنگی و مثل سقراط و مثل
همه ی ادم های دنیا فیلسوفم
منتها بیان اندیشه است که انسان را زیبا میکند
و به خدا میرسد
و من تا یک کیلومتریه خدا رفتم...
جاده ی سانتیاگو هنوز هم مرا می طلبد
من زائرم( هر کس هم میخواهد بیاید خب بیاید
پای پیاده که منت ندارد)
-----------------------------------------------------------------------------
حق چاپ محفوظ است!!! |